مؤلف مجهول

3

عالم آراى شاه اسماعيل ( فارسى )

حكايت عوض الخواص و محمد الحافظ ولد او پس عوض الخواص بجاى پدر نشسته ، مردم را به ارشاد راه مىنمود و مدت مديد در اردبيل ساكن بود . او نيز مثل آباء كرام خود ، از علوم كشف و اسرار بهره‌مند بود و حق تعالى او را فرزندى كرامت فرمود و پدر او را سيد محمد حافظ نام كرد . و بعد از رشد و تميز ، كمال صلاح و سداد در او بوده ؛ و چون هفت سال از عمر مبارك او گذشت ؛ روزى عوض الخواص درس شاگردان مىداد كه صداى گريه از يك طرف خانه برخاست ؛ چنان كه مردم تمام شنيدند و اما كسى را نديدند و محمد الحافظ در پهلوى پدر نشسته بود و همان دم صداى ديگر برآمد كه يا پدر ، مرا بردند ! و محمد الحافظ ناپديد شد . هر چند تفحص نمودند محمد الحافظ را نديدند . پس عوض الخواص با مريدان گريهء بسيار نموده فايده نداد . آخر الامر عوض الخواص به مريدان گفت من فرزند خود را [ 3 ] به خدا سپردم و اميدوارم كه ديدار گرامى او را به زودى ببينم . القصه مدت هفت سال خبرى و اثرى ازو ظاهر نشد ، تا روزى عوض الخواص دست به مناجات برداشت و گفت خداوندا به حرمت ذات پاكت كه فرزند مرا به من برسان كه در بين مناجات صداى خندهء جنى برآمد . چون نگاه كرد ، چشمش بر جمال زيباى پسرش افتاد كه از شعلهء روى او بقعه « 1 » روشن شده ، چه ديد ؟ ديد كه تاج زرى بر سر ، و كمر زرين بر ميان ، و مصحفى حمايل كرده ، پيش آمد و سلام نمود . پدرش برجست و فرزند خود را در بغل گرفته و رويش را بوسيد و گفت : اى جان پدر ، در اين مدت كجا بودى و سبب گريهء آن وقت و خندهء حالا و رفتن و آمدن چون بود به من بازگوى ؟ گفت اى پدر بدان كه سبب بردن من آن بود كه پادشاه جنيان را فرزندى

--> ( 1 ) - اصل : بقعه را .